سازمانها، عقلانيت و دنياي مدرن   

 

Organizations, Rationality, Modern society

 

جلسه دوم

همان طور كه ماكس وبر گفته‏است دنياي مدرن با عقلانيت آن قابل تشخيص است و براي شناخت عقلانيت و مطالعه آن بايد به محملهائي توجه كنيم كه عقلانيت خود را در آنها متجلي مي‏سازد. در اين معنا سازمانها تجلي گاه عقلانيت مدرن هستند. وبر از بوروكراسي به عنوان قفس آهنيني ياد مي‏كند كه تا كساني كه در آن نظام كار مي‏كنند را محبوس دارد. براي فهم اين مطلب بايد در معنا و مفهوم عقلانيت و مفهوم سازمانها تامل بيشتري كينم.

 

همان‏طور  كه گفتيم، گسترش فرايند عقلاني شدن امور در جامعه مدرن  را در گسترش سازمانها در جامعه مدرن و در جهان مثال زد. هنگامي كه از عقلاني شدن سيستم بوروكراسي سخن مي‏گوئيم منظور ما مورادي چون كارائي، دقت، ثبات، قابليت اعتماد، سنجش پذيري و سودآوري است. در واقع عقلاني شدن، يعني سازمان دادن زندگي به واسطة تقسيم و همسازي فعاليتهاي گوناگون بر پايه شناخت دقيق مناسبات ميان انسانها با ابزارها و محيطشان به منظور كسب كارائي و بازده بيشتر.  عقلاني شدن از نظر وبر به اين معناست كه هيچ نيروي اسرار آميز و غيرقابل پيش بيني وجود ندارد كه در جريان زندگي مداخله كند و اينكه ما مي‏توانيم هرچيزي را به واسطه پيش بيني مهار كنيم. بايد بدانيم كه عقلاني شدن ناظر به سازمان اجتماعي خارجي زندگي فرد است و نه زندگي خصوصي و عقل انساني.اين خصيصه‏هائي است كه وبر آنها را مي‏ستود اما در عين حال وبر منتقد چنين نظامي نيز بود. نظامي كه در شكل قفس آهنين خود را بر تماميت زندگي ادميان مسلط كرده بود.بلي با پيشرفت علم و گسترش عقلانيت انسان اعتقاد خود را به نيروهاي غيبي از دست داده است و دنيا از افسون تهي شده‏است.

بارزترين مشخصه قفس آهنين همين بوروكراسي است. بوروكراسي نوعي از سلطه است كه مشروعيتش از گردن نهادن به نظم حقوقي غير شخصي ناشي مي‏شود.(سلطه عقلاني و قانوني). جايگاه اين سلطه البته در اداره است كه در آنها ماموراني به كار مشغولند كه بر اساس تخصص و دانش به كار برگزيده شده اند. منظور از عقلانيت صوري يا فرمال اين است كه ماموران تابع فرمان شخص رئيس نيستند بلكه  در خدمت اداره و قواعد آن هستند. اين قوعد مجرد و قدرتي كه اداره بر انها اعمال مي‏كند صوري و غير شخصي است. در اينجا عقلانيت بنيادني و ارزشي جائي ندارد. مامور اداري تجسم كامل عقلانيت صوري است چراكه فعاليتهاتش نه ناشي از فكر او بلكه تابع نظمي غير شخصي است.

وبر معتقد بود كه بوروكراسي يا ديوانسالاري، ادمي را به چرخ دنده‏اي مبدل مي‏كند كه تنها نقطه تحولش تبديل شدن به چرخ دنده‏اي بزرگتر است. در واقع منظور وبر از قفس آهنين ميل شديد به سازماني شدن امور و گسترش سازمانها در جامعه است.

بزرگترين پيامد منفي عقلاني شدن جهان، قفس آهنيني بود كه وبر با تلخي از آن ياد مي‏كرد. البته چنين فرايندي را هم گريز ناپذير مي‏دانست. بلي آينده همان طور كه وبر فكر مي‏كرد به نظام ديوانسالاري و بوركراسي تعلق دارد و ادارات هرچه بيشتر قلمروهاي جوامع را در مي‏نوردند و تحت تصرف خود قرار مي‏دهند.

وقتي كه از عقلانيت رسمي يا ابزاري سخن مي‏گوئيم منظور عقلانيتي است كه به حداكثر كارائي بدون توجه به ارزشهاي انساني مي‏ّپردازد. هنگامي كه مي‏گوئيم سازمان در واقع ما از بهترين شكل عقلانيت ياد كرديم اشكال پليد اين عقلانيت را منتقدان عقلانيت مدرن بارها به ماگوشزد كرده‏اند. اردوگاه مرگ نازيها(آشوتيس يا روسها گولاك) نظام بوروكراتيك بي رحمي است كه انسانهاي بسياري را با كمك ابزراهاي عقلاني مدرن از ميان برده‏است. در عوض عقلانيت ذاتي و ارزشي عمل منطقي است كه تابع ارزشهاي انساني است.

 براي فهم عقلانيت ابزاري بهتر اين است كه از ساير اشكال عقلانيتها نيز سخن بگوئيم. وبر چهار نوع عقلانيت را از هم تفكيك مي‏كند. عقلانيت عملي ( در فعاليتهاي روزمره) ، عقلانيت نظري ( در حوزة مفاهيم و نظريه) ، عقلانيت ذاتي و ارزشي(عقلانيتي تابه منطق انساني و ارزشهاي بشري است) و عقلانيت صوري و رسمي(كه به وسيله و قواعد صوري مي‏انديشد نه ارزشهاي بشري).

ü      عقلانيت عملي صرفا به جوامع غربي اختصاص ندارد. افرادي كه از اين نوع عقلانيت برخوردارند در رابطه با مشكلات زندگي بسيار حسابگرانه عمل مي‏كنند.

ü      عقلانيت نظري را بايد از طريق مفاهيم مجرد شناخت نه از طريق فرايند عمل. اين هم مختص تمدن غرب نيست. در واقع عقلانيتي است كه فيلسوفان و روشنفكران توسعه مي‏دهند.

ü      عقلانيت ارزشي يا ذاتي(substantive) كنشها را مستقيما از طريق ارزشها هدايت مي‏كند. انتخب وسايل و اهداف در يك نظام ارزشي صورت مي‏گيرد. اين خصيصه در بسياري از تمدنها وجود داشته است.

ü      عقلانيت رسمي، نسبت به وسائل و اهدف حسابگرانه عمل مي‏كند. بر خلاف عقلانيت عملي كه اين محاسبه را بر اساس علائق شخصي و عملي انجام مي‏دهد، عقلانيت رسمي بر مبناي قواعد عام عمل مي‏كند. اين خصيصه عقلانيتي تنها در جوامع غربي ايجاد شده است.

خصيصه‏هاي اين عقلانيت از نگاه ريتزر عبارتست از:

1.       ساختارها و نهادهاي رسمي بر حسابگرانه بودن و محاسبه عددي تاكيد دارند.

2.       تاكيد بر كارائي است يعني انتخاب بهترين وسائل براي رسيدن به اهداف

3.       پيش بيني پذير است

4.       تكنولوژي انساني به نفع تكنولوژي غير انساني كاهش مي‏يابد(كامپيوتر)

 

 وبر از اينكه عقلانيت ابزاري يا رسمي در جامعه مدرن سلطه يافته ناخشنود بود. به نظر وي ساير اشكال عقلانيت بالاخص عقلانيت ارزشي در جامعه مغفول نهاده شده‌است.

از نظر وبر فرايند عقلاني شدن با پيروزي عقلانيت رسمي بر عقلانيت ارزشي همراه است.

 

اما چنين عقلانيتي كه اكنون در جامعه مدرن غالب شده‏است خود در چه چيزي ريشه دارد؟ براي اين منظور بهتر است به يكي از درخشانترين آثار جامعه شناسي يعني «اخلاق پروتستان و روح سرمايه‏داري» اشاره كنيم.

وبر در اخلاق پروتستان براي ما توضيح مي‏دهد كه تمدن جديد به اين دليل منحصربه فرد و فراگير شد كه از عقلانيت خاص خود يعني عقلانيت ابزاري برخوردار است. اما اين عقلانيت كه تكيه بر امور اين دنيائي و كارائي عملي دارد خود از كجا ريشه مي‏گيرد؟ براي پاسخ به اين پرسش وبر به مطالعه دين پروتستان روي آورد. او همه اديان را مورد مقايسه قرار داد در پروتستان خصوصا كالونيسم عناصري يافت كه عقلانيت خاص غربي را موجب شده‏است.

كالونيسم مذهبي بود كه پيروان خود را به امور اين دنيائي و كار در اين دنيا دعوت مي‏كرد. سعادت و رستگاري و به عبارتي ملكوت خداوند را در اين دنيا به تصوير  كشيد. و با نامعلوم ساختن آينده رستگاري افراد و از ميان بردن واسطه ها به شل گيري فردگرائي كمك كرد. فرد تنها مسئول سعادت خود است كه جز از طريق كار و تلاش اين دنيائي ممكن نيست كه بدست آيد.

بدين ترتيب، ارزشهائي را رواج داد كه به ظهور سرمايه‏داري كمك كرد. روح سرمايه‏داري بدين ترتيب بر آموزه هاي مذهبي كالون يعني عقلانيت ارزشي تكيه داده است.

اما وبر توضيح مي‏دهد كه به تدريج اين روح تكيه گاه خود را از دست داد و جهان را با خالي كردن از عقلانيت ارزشي و افسون زدائي از مذهب به جهاني تماما عقلاني يعني قفس آهنين مبدل ساخت. تنشي كه ميان عقلانيت ابزاري(اخلاق نتيجه) با عقلانيت ارزشي يا اخلاق نيت(اخلاق غايات مطلق)  در اين كتاب هويداست.براي توضيح بهتر چنين غلبه‏اي بهتر است از رمان تكيه گاه نوشته درايز مدد بگيريم.

 

 تحليل وبري از رمان تكيه گاه

روح سرمايه داري با تكيه بر اخلاق پروتستان به بالندگي رسيد. بعبارتي ديگر, دين به مثابه تكيه گاهي براي رشد اين دنيايي بود. "درايز" در رمان تكيه گاه" به همين الگوي وبري از تحليل موقعيت دين در دنياي مدرن و آينده نامعلوم مدرنيته اشاره دارد.. درايزر در اين رمان نشان مي‏دهد كه چگونه عقلانيت ارزشي از جامعه رخت بر مي‏بندد و مغلوب عقلانيت رسمي و ابزاري مي‏شود.

وبر در شكل گيري شالوده هاي مدرنيته براي دين و ارزشها نقش قابل توجهي, قائل بود. "اخلاق پروتستان" با تاكيد وافر به كار, ثروت اندوزي, وقت شناسي, صرفه جويي و ساده زيستي در شكل گيري پايه هاي جامعه مدرن نقش مهمي ايفا كرد. اينكه بر اساس ارزيابي مذهبي كار مستمر و منظم به عنوان عاليترين ابزار رياضتگرايي و مطمئن ترين راه براي اثبات تولد مجدد ايمان راستين شناخته مي‏شود. خود اهرم نيرومندي براي گسترش نوعي ايستار به زندگي سرشار از روحيه سرمايه دارانه است.

"درايزر" نيز در اين رمان با ترسيم زندگي كوايكري" كه به فرقه اي از مذهب پروتستان اشاره دارد. ساخت اجتماعي زندگي سرمايه دارانه را در جامعه مدرن ترسيم مي كند. در واقع وي بيش از هر چيز به نوعي الگوي مذهبي كه با نوعي خاص از زندگي سرمايه دارانه در آميخته است توجه  مي كند. اين شيوه تعامل ميان دين و مدرنيته چيزي بود كه وبر بدان باور داشت.

رمان "تكيه گاه" بر نوعي تعبير وبري از پويش مدرنيته تكيه دارد كه بواسطه آن سرنوشت دين در جامعه مدرن رقم مي خورد. دين پروتستان گرچه عليه هوي و هوس نفساني و استفاده غير عقلاني از ثروت مبارزه مي كرد اما دعوت آن به مال اندوزي عقلاني توجه به دنيا در قالب زهد دنيوي در درون خود نوعي تعارض را برويش دارد. به اين معنا كه نتيجه مال اندوزي عقلاني بالضروره ضعف آرمانهاي مذهبي است. جامعه كوايكري كه به سرعت به سمت شكل گيري جامعه مدرن پيش مي رفت معنويت در آن كاسته مي‏شد, و به تدريج ميان آرمانهاي معنوي اوليه و مقاصد و انگيزه هاي انسان مدرن شكاف و فاصله ايجاد مي‏شد.

افزايش در انباشت سرمايه و مال اندوزي عقلاني كه خود دستوري ديني تلقي مي‏شد, به‌تدريج اخلاق ديني را روح سرمايه داري گرفت و انگيزه هاي غير ديني جايگزين آن شد. چنين بود كه زهد اين دنيايي, صرفه جويي و قناعت از روحيه سرمايه داري رخت بربست.

درايز, بي تكيه گاه شدن مدرنيته را به روشني نشان مي دهد: سولون "بعنوان پدر يك خانواده كوايكري در واقعه مظهر آن بخش از جامعه است كه هنوز ديني مانده است, يا نماينده آن بخش از نيروهاي انساني جامعه مدرن كه هنوز در برابر "دنيايي شدن امور" مقاومت مي ورزد. او به جد با تفكيك دين از جامعه و فاصله گيري اعضاء خانواده اش از آموزه هاي ديني در هراس است. او هم در جامعه با اين قبيل مشكلات مواجه است و هم در خانواده. سولون بعنوان آخرين بازمانده از جبهه دينداران تلاش مي كند به تنهايي و با همان ابزارها و توجيهات ديني جلوي فرايند اجتناب ناپذيري بايستد كه به رغم او موجب شده است تا دين در دنياي مدرن حاشيه اي شود. اشاره مقاومت سولون در خانواده خود كه بر آن تسلط داشت نيز بي نتيجه بود. چرا كه تنها وضعيت خانواده سولون در حال دگرگوني نبود.كل جامعه دچار فرايندي شده بود كه به ناگزير دين را بعنوان امري حاشيه اي مبدل مي ساخت. رشد و ترقي اين دنيايي همكاران اداري سولون و مديران بانك كه كاملاً با انگيزه هاي غير ديني همراه مي ساخت. نمايانگر اين بود كه خود سولون نيز به‌دليل داشتن آموزه هاي محدود پروتستاني در حال حذف شدن و عقب نشيني در جامعه مدرن است.

تبيين اين امر را كه چگونه جامعه مدرن كه بر شالوده هاي ديني تكيه داشت از آن جدا شده وبر به نقل از "جان وسلي" در كتاب خود آورده است.

"من از اين نگرانم كه هرگاه تعداد ثروتمندان زياد شود, جوهر دين به همان نسبت تقليل يابد .... دين الزاماً بايد هم موجب پيشرفت صنعت شود و هم صرفه جويي را ممكن سازد و اين ممكن نيست مگر به بهاي افزايش ثروت. اما به محض اينكه ثروتمندان زياد شوند. غرور, خود خواهي و عشق به ماديات در تمام رشته ها افزايش مي يابد .... در نتيجه بزودي ثروت و دارايي آنها افزوده مي گردد و از لحاظ شخصيتي دچار غرور, خشم و هوا و هوس نفساني مي شوند. با اين وصف ذهر چند شكل ظاهري دين پا برجا مي ماند, روح آن به تدريج ناپديد مي گردد. آيا راهي نيست كه از اين انحطاط تدريجي دين جلوگيري كرد؟" (و به نقل از وبر, 1371: 151_150).

وبر تلاش مي كند تا نشان مي دهد كه اين امر فرايندي اجتناب ناپذيراست. درايز نيز بر همين باور است. وي از يكسو به نمايش اين فرايند اجتناب ناپذير مي پردازد. از سوي ديگر آخرين مقاومت نيروهاي ديندار را در جدايي دين از مدرنيته نشان مي دهد و بالاتر از همه اينكه به پيامدهاي منفي و نافرجام اين مقاومت اشاره مي كند. درايزر چونان وبر به نوعي تقدير تاريخي مدرنيته متوسل  مي‏شود. "سفارش باكستر اين بود كه غم نعم دنيوي بايد تنها" مثل رداي سبكي كه هر لحظه بتوان به دور انداخت. "بر شانه اهل تقوي قرار داشته باشد. اما سرنوشت چنين  مي خواست كه رداي سبك به قفس آهنين مبدل شود" (وبر, 1371: 152_151).

"سولون" بعنوان نماينده "دينداران"  يا عقلانيت ارزشي در جامعه مدرن هر روز بيشتر نظاره گر چيره گي اين قفس آهنين بود و اينكه مدرنيته چگونه بدون پشتوانه و تكيه گاه مي گردد. دينداري از جامعه مدرن در حال رخت بر بستن بود و سرمايه داري به سرعت ار خاستگاه اوليه خود دور مي‏شد. در حالي‌كه سولون هنوز از "نور درون" سخن مي گفت و اطرافيان خود را به ايمان, ساده زيستي, قناعت و خويشتن داري دعوت مي كرد. به‌تدريج زمانه آنچنان دگرگون شده بود كه "صداي سولون" نه به گوش همكارانش مي رسيد و نه فرزندانش, گويا سولون به نسلي متعلق بود كه خود وي در زمره آخرين بازمانده هايش بود.

دنياي مفهومي نسل جديد دگرگون شده بود. سوالات جديدي حادث شده بود و آموزه ها و مفاهيمي خلق شده اند كه با مفاهيم ديني زمان سولون بسيار تفاوت داشت. فرياد "سولون" ناتمام مانده و گفتگوي او با فرزندانش حكم "گفتگوي ناشنوايان" را يافته بود.

زندگي ديندارانه در جامعه در دنيا وزمانه سولون آسان بود چراكه آن سبك زندگي با حجم و سرعت تغييرات در تناسب بود. اما اكنون كه حجم و سرعت دگرگوني ها افزايش يافته و سرمايه داري كيفيت زندگي آدمها را دگرگون كرده. ديندارانه زيستن در دنياي مدرن خود بعنوان مساله درآمده است. پرسش دوره اول حيات "سولون" اين بود كه چگونه انسان مومن مي تواند مدرن باشد؟ يا ديندار چگونه بايد با دنياي خود كنار آيد؟ اما با تغيير اوضاع پرسش وارونه شده است. انسان مدرن چگونه مي تواند مومن بماند؟ يا در دنياي مدرن چگونه مي توان ديندار هم بود؟ اگر به سطحي ترين لايه هاي مدرنيته توجه كنيم پرسش خواهر سولون را به فرزندان او بازگو  مي كنيم. "چگونه مي توان به موسيقي گوش داد, سينما رفت, به تئاتر رفت. رقصيد و ديندار هم باقي ماند".

درايزر بخوبي مساله اي كه براي دين در دنياي مدرن حادث شده است را به ما نشان مي دهد. او همچنين به خوبي نشان مي دهد كه چگونه در مدرنيته درستي, خير و زيبايي از يكديگر جدا شده اند. ديگر آنچه درست است لزوماً اخلاقي نيست و هر مقوله اي از خير و اخلاق نيز ديگر زيبا نيست.هنر كه سمبل زيبايي است از اخلاق جدا گشته است. درايزر اين جدايي را در شخصيت پردازي از اعضايِ خانواده سولون نشان مي دهد. دختر زيباروي سولون كه درپي‌ هنر رفت از اخلاق بهره اي نداشت و دختر زشت سولون چگونه بدنبال اخلاق مي رود. البته بازگشت دختر زيباروي سولون به خانه نشانه آن است كه در ميان اين سه، هنر بيشترين امكان و ظرفيت را براي بازگشت به خير دارد.

خودكشي فرزند سولون و در نهايت مرگِ خود او كه بي ارتباط با مسائل ذهني او نبوده است نمايانگر ضعف آدمي در برابر نيروي قوي مدرنيته است. درايزر همانند وبر سويه هاي منفي مدرنيته بيشتر انگشت مي گذارد و قفس آهنيني را كه مدرنيته بر روي آدمي مي نهد, يادآور  مي‏شود.

     

 

بدين ترتيب، وبر براي ما توضيح مي‏دهد كه چگونه جامعه مدرن از پشتوانه عقلانيت ارزشي محروم شده. در واقع ما با جامعه‏اي بدون تكيه‏گاه مواجه هستيم. همين شكل از عقلانيت سراسر جهان را درنورديده و جوامع سنتي كه در آن وارد شده را با چالش مواجه كرده‏است. چالش بين عقلانيت ابزاري كه خود را به جاي كليت عقلانيت مدرن نشانده با عقلانيت سنتي جوامع. سازمانها در جوامعي چون ما تاسيس شدند اما عقلانيت غربي كه لايه پنهان سازمان مدرن است وارد كردني نيست لذا كارائي سازمانها و عملكردشان با عقلانيت ضعيف ابزاري جامعه را  با پديده ‏اي جديد كه خاص جوامع ماست مواجه كرده است.

 

اداري شدن جامعه ايراني

تا پيش از حكومت رضاخان ادارات به شكل مدرن وجود نداشتند. البته مراكز مدرن از زمان صفويه و بعد قاجاريه به بعد به تدريج در جامعه پاگرفتند اما  در زمان رضاخان بود كه بوروركراسي به معناي غربي آن در جامعه مستقر شد، جامعه شهري گسترش پيدا كرد، آدمها ياد گرفتند با پديد ه‏هائي چون كارمندي، سربازي، تحصيل در مدارس و دانشگاهها، بيمارستانها زندگي كنند. از هنگام تولد براي دريافت شناسنامه، تا هنگام سربازي و ازدواج و... مردم با ادارات سروكارداشتند. پيوند مردم با ادارات چيزي فرتر از پرداخت ماليات و مسائل حكومتي بود. زندگي مردم با ادارات به تدريج مانوس‏تر شد. اين اداري شدن زندگي به معناي حضور و تولد سازمانهاي مدرن در جامعه ما بود.

 با گسترش شهر نشيني، كار و زندگي در تماميت خود امروزه به ادارات پيوند خوردند. اين گسترش بي‏رويه آيا اخلاق سازماني را به همان اندازه درون زندگي شهري و حيات خانوادگي توسعه داده‏است؟ ايا در جامعه ايران ما با فشار عقلانيت ابزاري در حيات اجتماعي برخورداريم؟ اين پرسشي است كه مي‏تواند موضوع مهمي براي جامعه شناسان ايراني باشد.

 

پاتريمونياليسم(patrimonialism) ايراني اداري

 

بوروكراسي بر مشخصات زير مبتني است:

ü      وجود خدمات معين و صلاحيهتائي كه به واسطه قوانين مشخص شده‏اند.

ü      كارمندي مادام‏العمر

ü      سلسله مراتبي بودن وظايف، و ساخت يافته بودن نظام اداري

ü      استخدام كاركنان از روي آزمون يا مدارك اداري

ü      برخوردار بودن كارمند از حقوق ماهيانه و ادراي و بازنشستگي

ü      ارتقاي كارمندان بر اساس معيارهاي دروني و قانوني است.

ü      هر قسمت داراي كيفيتهاي فني است و افراد آن بايد آموزش ببينند.

 

مشخصاتي كه ذكر كرديم تنها براي سازمانها و ديوانسالاري جديد صادق است در گذشته هرگز چنين مشخصاتي براي سازمانها وجود نداشته‏است. اساسا ديوانسالاري قديم خصلتي پاتريمونيال دارد. كارمندان از پايگاه شغلي و درآمد تضمين شده‏اي برخوردار نبودند.

پاتريمونياليسم، رايج ترين صورت سلطه سنتي است. و همانند بوروكراسي نهادي مستمر است با اين تفاوت كه هنجاري كه مرجع آن قرار دارد عنصري غير عقلاني است.

ü      مايه وحدت اين هنجارها نه قوانين رسمي بلكه شخص حاكم است. در واقع اين نظام بر شخص و بدن شاه متكي است.

ü      اطاعت  در اينجا، اطاعت از اصلي كلي نيست بلكه اطاعات از مافوق و حالت بندگي دارد.

ü      اقتدار اساسا شخصي است وحالت وفاداري به رئيس از روي ترس است.

ü   قدرت نه به موجب معيارهاي صوري و خارجي كه حدود وظايفش را تعين كند بلكه به موجب صفت شخص اش به او تفويض شده‏است.

ü      اگرچه در برخي وارد دستگاه پيچيده اداري پديد آورده است اما روسا مالك شغل و اموال اداري بودند(شاهك).

ü      معيار انتخاب كارمندي نه لياقت بلكه اعتماد و وفاداري به شخص شاه بوده است.

اين ويژگيهاي پاتريموينال در تمامي تمدنهاي بزرگ از جمله ايران مصداق دارد.  اگرچه جامعه ايران با عناصر مدرن آشناست اما همچنان واجد خصائص پاتريموينال هست. سازمانها و جامعه بزرگ در ايران اين ويژگي را چگونه با هم منطبق كرده است؟

 

دموكراتيزه شدن فضاي عمومي و بوروكراتيزه شدن سازمانهاي رسانه‏اي

تنش ميان عقلانيت صوري با عقلانيت ارزشي را مي ‏توان در بحث سازمانهاي رسانه‏اي هم دنبال كرد. اين بحثي است كه وبر در تنش بين دو فرايند دموكراتيزه شدن و بوروكراتيزه شدن دنبال مي‏كند. رسانه ها و گسترش وپيچيدگي سازوكارهاي ان در جامعه مدرن پيامد رشد دموكراتيزه شده جامعه است. اما همين فرايند پيامدي ناخواسته دارد كه به ضد خود منتهي مي‏شود. يعني بوروكراتيزه شدن سازمانهاي رسانه اي.

بله دموكراسي ارزشي بنيادين و در دايره شمول عقلانيت ارزشي است چراكه امتيازهاي فئودالي و پاتريمونيال را سست مي‏كند و قدرت شخصي را محدود مي‏كند. دموكراتيزه شدن گسترش عقل صوري را تشديد مي‏كند. چرا كه گسترش و دوام دموكراسي مستلزم وجود سيستمي بوركراتيك است. پيچيدگي نظام بروكراتيك به همراه خود سلطه عقل ابزاري را به همراه دارد.

پرسش اساسي اين است كه چگونه در عين ايجاد سازمانهاي ديوانسالار رسانه اي بايد نگران حفظ و گسترش فضاهاي دموكراتيك بود؟ چه بايد كرد كه همين سازمانهاي بوروكراتيك مانعي براي گسترش دموكراسي نباشند؟

 

 

منابع براي مطالعات بيشتر

ü      ريتزر، جورج(1374) بنيانهاي جامعه شناختي، ترجمه تقي آزاد ارمكي، تهران: نشر سيمرغ.

ü      اباذري، يوسف،(1377) خرد جامعه شناسي، تهران: طرح نو.

ü      فروند، ژولين(1368) جامعه شناسي ماكس وبر، ترجمه عبدالحسين نيك گوهر، تهران: نشر رايزن.

ü      قلي پور، آرين(1383) جامعه شناسي سازمانها، تهران:سمت.

ü      وبر، ماكس(1382) دين، قدرت و جامعه، ترجمه احمد تدين، تهران: هرمس(فصل ديوانسالاري).

 

لینک
دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤ - عباس كاظمي